نشسته ام پشت به آفتاب روبروی بوفه ی دانشگاه در چمن پشت فنی مهندسی . آفتاب کمرم را با نوازشی دلپذیر می سوزاند و من نظاره گر چهره های عابر : چه درد ناکند چهره های نا آشنا برای ما که روزی شهره ی شهر بودیم .
سنگر های ما را گرفتند به کین و ما که در سنگر هیچ سرباز جان بر کفی نیافتیم آن را رها کردیم مگر سنگری دیگر بسازیم.ما حتی پاتوق ها ی خویش را از دست بدادیم چرا که وارثی برای آن ندیدیم ما که روزی کانونی داشتیم برای همگرایی،خود نیز واگراییدیم از یکدیگر تا امروز که حتی دیگر کسی در محل اجلاس سیگار هم نمی کشد .
وما رفتیم هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام غیژ غیژ لولای در و فریاد جدال بچه ها تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا سیب های خانه ی کوچک ما را ربودند .
-------------------------------------------
در این رابطه انوش هم نوشته . البته من مطلب رو شفاهی واسش خونده بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید
|
ما
يه رفيقي داريم اين دور و برا نيست توي يه دنياي ديگه سير و سلوک مي کنه البته دنياي جالبي داره دائما توي توهمه . علاقه ي عجيبي به کشف حقيقت داره ولي به اين موضوع توجه نکرده که حقيقت اوني هست که وجود داره . هميشه تعداد زيادي علامت سوال بالا سرش مي چرخه . گاهي وقتا از حرف زدن
باهاش خيلي لذت مي برم ولي فقط گاهي . من فکر مي کنم داداشش توي اينجوري شدنش خيلي تاثير داشته .اينکه توي جامعه ي ما يه برادر خواهر کوچکترش را بيخود محدود نکنه و آزاد بذاره تا خودش رشد کنه قابل تحسينه .
البته من چون خواهر ندارم نمي تونم اينا رو احساس کنم فقط فکر مي کنم اينطور باشه.
البته ایرادی که اون و سایر هم سن و سال های ما دارن اینه که به درد کار تیمی نمی خورن چون نمی تونن خودشون رو با بقیه هماهنگ کنن و هرکس دوست داره فقط و تنها فقط باب میل خودش رفتار کنه
همه ي اينا رو به اين دليل نوشتم چون اون مدام ميگه چرا آپ نمي کني خوب اينم آپ ديت
+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سعید
|
از روزی که جدی بهش فکر کردم خیلی میگذره حدود دوسال، ولی هیچ وقت به اندازه ی دیروز تردید نداشتم ولی الان احساسم خوبه، تجربه ی جالبیه ولی با ریسک بالا. واسه من خوب شد ولی اینجوریش رو به کسی توصیه نمی کنم.
حالا صفحه ی دوم، مسئله شدن یا نشدن نیست، این نیز بگذرد .
ولی.................
چطور؟؟؟!!!
+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سعید
|
باید می شد !
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سعید
|
نیمکت های سبز هرکی رو یاد یه چیزی میندازه من رو یاد بچه ها
انوش با کاپشن آبی -مهدی و تعلیق - پویا و اتل متل - رضا و موشک -ممد زضا و پشگل..........
شما رو یاد چی میندازه ؟
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سعید
|
-زندان
بیدارم با چشمانی بسته
زندانی در صدای سکوت
شاید روزی پرده ی پلک به آتش دیده بسوزد
نفسم در مشت! دستم از کتف تمام می شود
در تاریکی اسیرم
وحشتی مطلق است تمام آنچه می بینم
در اسارت آزادی
آزاد برای اطاعت کردن
در قانون پوسیدگی
و قانون بود که من را از من گرفت
روزی بیدار خواهم شد
تمام چراغ های شهر را می شکنم
و نور را از زندان حباب خواهم رهانید
-خاطرات : دیروز مشغول مرور خاطرات کتبی ام بودم که این شعر رو در سالنامه ی سال ۸۲ پیدا کردم این کار دستیه من در دی ماه اون ساله
اون وقتا که باپویا . مهدی . رضا . فرشید . حسام . متین .انوش . صابر و... هر شب ساحلی پلاس بودیم
+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سعید
|
از روزی که دکتر زمام امور مملکتی را عهده دار شد ما نگران براین بودیم که فضای سیاسی بسته تر از پیش شود نگرانی ما به جا بود وآن شد.
اما هیچ تصور نمی کردیم تا این حد در نظم اجتماعی ریده شود که در شش ماه چهار بار ساعت کار بانک ها تغییر کند ویا بیخود و بی جهت چهار روز تعطیل رسمی اعلام شود.
اکنون نیز الطاف پروردگار نصیب ما شده و سرزمین خوزستان میزبان قدوم مبارک دکتر شده (گی ی ی ی با)* وبه لطف این حضور زندگی تک تک مردم اهواز مختل شده است تا مردم به خوبی حضور وی را در تمام سوراخ های زندگی خوصوصی خود احساس کنند
بازار و ادارات نیمه تعطیل شده و امتحانات امروز و فردا در مدارس لغو شده است تا همه پرشور و به زور در سخنرانی حاضر باشند.
با عرض پوزش از خوانندگان در این باب سخن بسیار است ولی ساعت از 9 گذشته ومیترسم به سخنرانی این مرد بزرگ در مصلی نرسم پس من می روم از هورا هایی که از بازار ابتذال خریده بودم مقادیری مصرف کنم و او را در این رینش تنها نگذارم.
جمهور هورا ها رو لازم داره چون در این باب بیشتر نوشته
----------------------------------------------------------------------------------
*از دزفولی زبانان بپرسید
+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سعید
|
دوش صاحب دلی به هم قطار خویش SMS زد که "صدام اعدام شد اما آیا دیکتاتوری در جهان به پایان رسید ؟" هم قطار پاسخش چنین داد "هزاران سال پیش فرعون نیز به کام نیل فرو رفت "
حال ماییم در افتاده با فرعونیان با دستار و عصای موسی یا صدامییان در لباس تفنگ داران آمریکایی
سر به هر آبادی که نهیم ...
کلاهی به مهرورزی برداشته یا به جبر گذاشته پس چه خوش تر که در آبادی خود نشینیم و راه بر تفنگ داران (از هر کیشی ) و موسی ( با هر دستار و عصایی ) ببندیم که توانا ترینیم
کتاب* در دست خود ماست
---------------------------------------------------------------------------------
* اشاره به شعر لوح اثر احمد شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سعید
|
کارون بالا اومد.
با نشاط و خروشان هر چیزی رو که روی دلش سنگینی می کرد به ساحل کوبید ... ولی نه خیلی هم برای کوبیدن نا نداشت اونا رو آروم کنار ساحل گذاشت تا همینطور برای خودشون بالا و پایین برن .
آدم ها هم همین جوزی اند درست همون وقتی که از دور نشاطشون دیده میشه فقط از نزدیک میتونی دلتنگی هاشون رو که آروم کنار ساحل ذهنشون بالا و پایین می ره ببینی .
دیدنش اصلا سخت نیست .
برید کنار کارون از نزدیک ببینید.
+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سعید
|
دختر تو خیابون بهش متلک میگن
خیلی عصبانی جواب میده
همه میخندن حتی هم کلاسی من (یه دانشجوی سال سومی)
اون وقت ما میگیم چرا یه عده بی ضرفیت هستن
نمی دونم چقدر به اقتصاد و سیاست ربط داره احتمالا یه ربط هایی داره
+ نوشته شده در شنبه 27 فروردین1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سعید
|
ديروز يكي از دوستام اينجا بود
توي اون ۲ ساعت خيلي با هم حرف زديم
از فشار هاي ذهني كه آدم رو به انزوا مي كشونه
از پوچي كه شايد پشت هر دليل محكمي وجود داشته باشه
از نا مردي آدما در حق دوستاشون و حكومت ها در حق ملت ها
از اينكه آدم چطور مي تونه با نا ملايمات كنار بياد
از جاسبي هم گفتيم
از انتخابات و هاشمي و معين و بقيه
از تتحكيم وحدت هم گفتيم
از اون تزهاي آرماني و غير ممكن كه ذهن دانشجوي چشم و گوش بسته رو خراب مي كنن و قدرت درك درست رو از اون ميگيرن
از از عشقهايي كه بااون به سكس مي رسن
از سكس هايي كه با اون به عرش مي رسن
و اينكه در بهترين حالت آخرش عمر ما ها تموم ميشه و از ذهن مردم پاك ميشيم و باز هم همه همون كاراي هميشگي رو انجام ميدن هيچ چيز هم تغيير نمي كنه
شايد هم به قول سهراب اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
+ نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سعید
|